تبليغاتX
دفتر بی خط
خواهر کوچک من

خواهر کوچک من چه بزرگ شدی بر وسعت روزگارم

بسان بغض سکوت سالیان دور

بر گرده ی ستبر زمان

 جاری شدیم

بر سنگفرش هر خیابان

و رسوب کردیم بر وسطای زمان

تلخ شد سیاهی

با تابش فواره ای خون تو

نفس در سینه حبس میشود

آنگاه که طنز بودن را سرودی

و کمدی زندگی را بازی کردی

هر سایه

نوید می دهد ندایی را

کلون این در شکسته

مرا تلنگری بس

حال که دستانم با تو مانده

برای نواختن آخرین پرده

نیاز من

 پیام تو بود

بر درگاه خروج

می نگارم

لرزش تاریخ را

از التهاب نگاه تو بر سنگفرش این خیابان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 12:38  توسط فریبا  | 

بدرقه می کنم موهایت را

تا مرز خاکستری باد

شاید مهربان باشد

       دستهایم

در آشفتگی این همراهی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:2  توسط فریبا  | 

اززیر درخت چنار می آیی؟

باقی مانده مرا با خود بیاور

پلکهایم را برای حاجتی گره زده ام

              و

اینجا در قنوت سرد دستهایم

هیچ معجزه ای جوانه نمی زند

             و

موریانه ها چون مجسمه سازی

پیکره چوبینم را می تراشند

ونفس در گلویم ترشیده می شود

وزمان در گذر عبور جا می ماند

و زمین با ریشخندی

 گودال حضور را نشانه می رود

و...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 8:38  توسط فریبا  | 

انبساط سرد ثانیه ها

هجوم هولناک فصول

تعبیر تلخ انتظار

گرداگرد وسطی

تجربه ها را تجربه می کنیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 12:6  توسط فریبا  | 

اشارتی بازم می دارد

از آنکه ساقدوش مردگانی شوم

که بی هراس

بازوانم را چون پیچکی بالا می روند

و پای می فشارند بر گلوگاهم

بازم نمی خوانی

از آن پیشتر که

کلیسای برزخی

دستانم را با ابدیتی پیوند زند

و

سکوت سرشارم سازد

بازم نمی خوانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 17:33  توسط فریبا  | 

زیر باران نگاهت

خیس می شودزورق اعتمادم

روز تولد من

تن پوشی از یاس هدیه تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 13:17  توسط فریبا  | 

خالی تر از همیشه
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:15  توسط فریبا  | 

یک کویر تنهایی

یک آسمان سکوت

دریا دریا تلاطم

آبستن چشمهایم

شاید

حاجت این  سرزمین را برآورد

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 9:15  توسط فریبا  | 

در انبساطی ناگزیر

بودن خویش را دور شدم

آنگاه که

ثانیه ها تصویرگر تقدیر بودند

               و

آرزوها در انجمادی سخت

            آرام

                آرام

                         شکستند

 و من

نظاره گری که نبودم

پیوندگاه خاطره ها و آرزوها

دامن پرگاری که

  بی تلاقی

بودن خود را دور می زد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 7:47  توسط فریبا  | 

اندیشه ی آشفته ی خودرا از غربال آرزوها رد کردم پس مانده ی آن

خاک سرد بالینم شد

آرزوهای به خواب رفته

آرزوهای به خاک رفته

اینک

منم

خفته در پستوی زمان

با تلی از

اندیشه های ماندگار

باورهای دفن شده

و

خاطرات گره خورده

در بستر خاک

صدای نشخوار اندیشه هایم را در دهان جنبنده ای که مونس استخوانم شده می شنوم

هراس از ماندن

یا

رفتن

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 7:58  توسط فریبا  | 

دلتنگیهایم را

کنار باغچه می کارم

بهار که می آیی

شکوفه هایش

به ما

لبخند می زند

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 17:48  توسط فریبا  | 

هم رازیم

گاه

با یک نگاه

گاه

با یک سکوت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 13:26  توسط فریبا  | 

چه کسی می داند

ساربان

راهزن

قافله هاست؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:21  توسط فریبا  | 

در فراسوی مکان

کفتری رفته به خواب

بر بلندای افق

بر سر سیم خیال

فارغ از دغدغه ی ادمیان

و در اندیشه ی پنداری گنگ

که به خودمی گوید

بال من عادت پرواز دارد

دل من میل به رفتن دارد

با دو پایی که در ان  انسانی است

فارغ از تیر وکمان صیاد

از کجا میداند

کفتر خسته ی ما

در فراسوی زمان

بر بلندای افق

بر سر کوه خیال

ز سر کوچه ی تاریک رمان

و در اثنای ستبر تاریخ

مردی اندر دل کوه

خسته از دست همین ادمیان

با هزاران امید

و در اندیشه ی"شیرین"خیال

میزند تیشه به سنگ

و در این پندار است

که کاش

کفتر رفته به اعماق سپهر

ما بودیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 10:40  توسط فریبا  | 

 

هرس میکنم

پرچینهای

باغچه را

تا وقت امدن

زخمی نکند

بوی

پیراهنت را

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 8:48  توسط فریبا  | 

(هر سال)

از خطوط چهره ام

            که

می گذری

ردپای خاکستری ات

عمیق تر می شود

لبخند میزنی

میگذری

          و

          من

          نیز

           :

           :

           :

حال دیگر

با تو

بیگانه شده ام

     اکنون

        که

صدای خش خش برگها

فراتر از تنم

زیر پای

رهگذرانی ست

        که

لبخند زنان

از کنارت میگذرند  

تکرار میشویم

        تکرار

          :

          :

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 8:25  توسط فریبا  | 

 

عشق

نفرت

اندیشه

از دروازه زمان میگذرم

چه سنگین است

شانه هایم

به دوش میکشم

میراث گذشتگان را

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11:29  توسط فریبا  | 

کدامین یلدا را

به انتظار نشسته ای

که

اینچنین

با رویای ات

بیگانه میشوم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:46  توسط فریبا  | 

تو پرستوی خیالی که به من سر می زنی

    ورنه عاشق کش من میل هوس دارد و بس

از سر تندی و طعن باز به من می گفتی

    که خیالم هوس یار دگر دارد و بس

باز در گوش دلم دزدانه نجوا می کنی

    که مناجات به او سر نهان دارد و بس

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:22  توسط فریبا  |