خواهر کوچک من چه بزرگ شدی بر وسعت روزگارم
بسان بغض سکوت سالیان دور
بر گرده ی ستبر زمان
جاری شدیم
بر سنگفرش هر خیابان
و رسوب کردیم بر وسطای زمان
تلخ شد سیاهی
با تابش فواره ای خون تو
نفس در سینه حبس میشود
آنگاه که طنز بودن را سرودی
و کمدی زندگی را بازی کردی
هر سایه
نوید می دهد ندایی را
کلون این در شکسته
مرا تلنگری بس
حال که دستانم با تو مانده
برای نواختن آخرین پرده
نیاز من
پیام تو بود
بر درگاه خروج
می نگارم
لرزش تاریخ را
از التهاب نگاه تو بر سنگفرش این خیابان
تا مرز خاکستری باد
شاید مهربان باشد
دستهایم
در آشفتگی این همراهی
باقی مانده مرا با خود بیاور
پلکهایم را برای حاجتی گره زده ام
و
اینجا در قنوت سرد دستهایم
هیچ معجزه ای جوانه نمی زند
و
موریانه ها چون مجسمه سازی
پیکره چوبینم را می تراشند
ونفس در گلویم ترشیده می شود
وزمان در گذر عبور جا می ماند
و زمین با ریشخندی
گودال حضور را نشانه می رود
و...
هجوم هولناک فصول
تعبیر تلخ انتظار
گرداگرد وسطی
تجربه ها را تجربه می کنیم
از آنکه ساقدوش مردگانی شوم
که بی هراس
بازوانم را چون پیچکی بالا می روند
و پای می فشارند بر گلوگاهم
بازم نمی خوانی
از آن پیشتر که
کلیسای برزخی
دستانم را با ابدیتی پیوند زند
و
سکوت سرشارم سازد
بازم نمی خوانی
خیس می شودزورق اعتمادم
روز تولد من
تن پوشی از یاس هدیه تو
یک آسمان سکوت
دریا دریا تلاطم
آبستن چشمهایم
شاید
حاجت این سرزمین را برآورد
بودن خویش را دور شدم
آنگاه که
ثانیه ها تصویرگر تقدیر بودند
و
آرزوها در انجمادی سخت
آرام
آرام
شکستند
و من
نظاره گری که نبودم
پیوندگاه خاطره ها و آرزوها
دامن پرگاری که
بی تلاقی
بودن خود را دور می زد
خاک سرد بالینم شد
آرزوهای به خواب رفته
آرزوهای به خاک رفته
اینک
منم
خفته در پستوی زمان
با تلی از
اندیشه های ماندگار
باورهای دفن شده
و
خاطرات گره خورده
در بستر خاک
صدای نشخوار اندیشه هایم را در دهان جنبنده ای که مونس استخوانم شده می شنوم
هراس از ماندن
یا
رفتن
کنار باغچه می کارم
بهار که می آیی
شکوفه هایش
به ما
لبخند می زند
گاه
با یک نگاه
گاه
با یک سکوت
ساربان
راهزن
قافله هاست؟
کفتری رفته به خواب
بر بلندای افق
بر سر سیم خیال
فارغ از دغدغه ی ادمیان
و در اندیشه ی پنداری گنگ
که به خودمی گوید
بال من عادت پرواز دارد
دل من میل به رفتن دارد
با دو پایی که در ان انسانی است
فارغ از تیر وکمان صیاد
از کجا میداند
کفتر خسته ی ما
در فراسوی زمان
بر بلندای افق
بر سر کوه خیال
ز سر کوچه ی تاریک رمان
و در اثنای ستبر تاریخ
مردی اندر دل کوه
خسته از دست همین ادمیان
با هزاران امید
و در اندیشه ی"شیرین"خیال
میزند تیشه به سنگ
و در این پندار است
که کاش
کفتر رفته به اعماق سپهر
ما بودیم
هرس میکنم
پرچینهای
باغچه را
تا وقت امدن
زخمی نکند
بوی
پیراهنت را
از خطوط چهره ام
که
می گذری
ردپای خاکستری ات
عمیق تر می شود
لبخند میزنی
میگذری
و
من
نیز
:
:
:
حال دیگر
با تو
بیگانه شده ام
اکنون
که
صدای خش خش برگها
فراتر از تنم
زیر پای
رهگذرانی ست
که
لبخند زنان
از کنارت میگذرند
تکرار میشویم
تکرار
:
:
عشق
نفرت
اندیشه
از دروازه زمان میگذرم
چه سنگین است
شانه هایم
به دوش میکشم
میراث گذشتگان را
به انتظار نشسته ای
که
اینچنین
با رویای ات
بیگانه میشوم
ورنه عاشق کش من میل هوس دارد و بس
از سر تندی و طعن باز به من می گفتی
که خیالم هوس یار دگر دارد و بس
باز در گوش دلم دزدانه نجوا می کنی
که مناجات به او سر نهان دارد و بس